|
باب دوم، حکایت ششم زاهدی مهمان پادشاه شد، چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بيشتر از آن کرد که عادت او بود تا ظن صلاحيت در حق او زيادت کنند. ترسـم نرسـی به کــــعبه ای اعــرابی کاين ره که تو میروی به ترکستان است چون به مقام خويش آمد، سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت گفت: ای پدر باری به مجلس سلطان در، طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ايشان چيزی نخوردم که بکار آيد. گفت: نماز را هم قضا کن که چيزی نکردی که بکار آيد. اى هنرها گرفته بر كف دست عيــــبها برگــرفته زير بــغـل
چرا تو ای شکسته دل خدا خدا نمی کنی خدای چاره ساز را چرا صدا نمی کنی به هر لب خدای تو فرشته بوسه می زند برای درد بی امان چرا دعا نمی کنی به قطره قطره اشک تو خدا نظاره می کند به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمی کنی سحر ز باغ ناله ها گل مراد می دمد به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمی کنی دل تو مانده در قفس جدا ز آشیان خود پرنده ی اسیر را چرا رها نمی کنی ز اشک نقره فام خود به کیمیای نیمه شب مس سیاه قلب را چرا طلا نمی کنی از وبلاگ: صهبای رضوان
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهاد کش فریاد که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم زتاب آتش رویی شدم غرق عرق چون گل بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم جهان باقی و فانی فدای شاهد و ساقی که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست حرامم باد اگر من جان بجای دوست بگزینم صباح الخیر ذوبلبل کجایی ساقیا برخیز که غوغا می کند در سر خروش چنگ دوشینم شب رحلت هم از بستر روم بر قصد حورالعین اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم
نیشکر بر بند بند خویش خنجر بسته است
تا بدانی هیچ نوشی در جهان بی نیش نیست...
بر رست و بر دوید بر او بر ، به روز بیست پرسید از آن چنار که تو چند روزه ای؟ گفتا چنار سال مرا بیشتر ز سی ست خندید پس بدو که من از تو به بیست روز برتر شدم بگوی که این کاهلی ز چیست او را چنار گفت که امروز ای کدو با تو مرا هنوز نه هنگام داوری ست فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان آن گه شود پدید که نامرد و مرد کیست... انوری
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالودم به بد دیدن وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن
كي رفته اي ز دل كه تمنا كنم تو را؟ فروغي بسطامي
چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش حافظ
این شعر که توسط یک کودک آفریقایی نوشته شده، نامزد دریافت جایزه بهترین شعر سال ۲۰۰۶ از سوی سازمان ملل شده است: When I born, I black And you white fellow
موج شب است در بر آیینه ریخته لبخند می زنی و جهان تازه می شود گل کرده است پیچک خشک حیاط و باز درعشق ، پای مرد فرو می شود ز بس در هر خرابه خرمن زرین آفتاب اینها همه به یمن حضور تو است و عشق
|
About![]()
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَى بِآيَاتِنَا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللّهِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَاتٍ لِّكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ Archivesشهریور 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 Links
دیکشنری آنلاین
نمایندگی مجاز
ایرانشناسی |