تبليغاتX
ایام

ایام

آوازه مرحوم آقا شيخ حسن علي نخودكي و كرامت ها و كارهاي خارق العاده اش، اشتياق دو طلبه جوان را برانگيخت تا از قم راهي مشهد مقدس شوند. آن دو مي خواستند خدمتش شرفياب شوند تا از علومش بهره ببرند و قسمتي از آن چه را كه مي داند و عمل مي كند، فرا بگيرند. دو طلبه جوان كه هر دو از ذريّه زهراي مرضيه عليها السلام بودند، درخواست خود را نزد مرحوم نخودكي مطرح ساختند.

مرحوم نخودكي فرمود:

مطلبي به شما مي آموزم كه اگر به آن عمل كنيد، در زندگي روزانه خود هيچ گاه نيازمند نمي شويد.»

آن دو طلبه سراپا گوش بودند و به سخنان او گوش فرا مي دادند. آقا شيخ فرمود:

«پس از نماز صبح و تعقيب آن، اين آيه را سه مرتبه بخوانيد:

و من يَتَّق اللّه يَجْعَل لَهُ مَخْرجاً وَ يَرْزُقُهُ مِن حَيْث لا يَحْتَسِبْ وَ مَن يَتَوَكَّلْ عَلَي اللّه فَهُوَ حَسْبُهْ، إنّ اللّهَ بالغُ أمره قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِكُلِّ شَي ءٍ قَدْراً

و هر كس از خدا پروا كند، او برايش راه بيرون شدني قرار مي دهد و از جايي كه حسابش را نمي كند، به او روزي مي رساند. هر كس به خدا توكل كند، برايش كافي است؛ زيرا خداوند، فرمانش را به انجام مي رساند ؛ همانا خداوند براي هر چيزي، اندازه اي مقرر كرده است.

پس از آن، سه مرتبه سوره «قل هوالله احد» را بخوانيد. سپس سه مرتبه بر محمد و آل او صلوات بفرستيد».

آن دو طلبه كه سيد روح الله و سيد احمد نام داشتند، يكي بنيان گذار جمهوري اسلامي در ايران شد و امام خميني(ره) لقب يافت و ديگري، آيت الله مرحوم سيد احمد شبيري زنجاني، پدر آيت الله سيد موسي شبيري زنجاني است كه خود اعتراف كرده بود از آن پس هيچ گاه در تأمين هزينه هاي زندگي اش در تنگنا نبوده است.

 نشریه قرانی  بشارت، شماره 34، ص 43-42

+نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت13:19توسط مهران | |

باب دوم، حکایت ششم

زاهدی مهمان پادشاه شد، چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بيشتر از آن کرد که عادت او بود تا ظن صلاحيت در حق او زيادت کنند.

ترسـم نرسـی به کــــعبه ای اعــرابی       کاين ره که تو می‌روی به ترکستان است

چون به مقام خويش آمد، سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت گفت: ای پدر باری به مجلس سلطان در، طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ايشان چيزی نخوردم که بکار آيد. گفت: نماز را هم قضا کن که چيزی نکردی که بکار آيد.

اى هنرها گرفته بر كف دست        عيــــب‌ها برگــرفته زير بــغـل
تا چه خواهى خریدن اى مغرور       روز درمـــاندگى به سيــم دغل

+نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت3:42توسط مهران | |

هنگامی که سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند، فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او در بساط ندارند، پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد، سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: "فقط یک معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد."


سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و ........
 
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تختخواب خود قلک کوچکش را درآورد ، آن را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، تنها 5 دلار.


بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه ای رفت، جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود، دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.


داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: "چه می خواهی؟"


دخترک جواب داد: "برادرم خیلی مریض است، می خواهم برایش یک معجزه بخرم."


داروساز با تعجب پرسید: "ببخشید؟!!"


دختـرک توضیح داد: "برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و پدرم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟"


داروساز گفت: "متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم."


چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: "شما را به خدا، او خیلی مریض است، پدرم به اندازه کافی پول ندارد تا معجزه بخرد، این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟"


مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: "چقدر پول داری؟"


دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد ، مرد لبخنـدی زد و گفت: "آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برای برادرت کافی باشد!"


بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: "من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد."


چند روز بعد عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت، پس از جراحی پدر نزد دکتـر رفت و گفت: "از شما خیلی متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت نمایم؟"


دکتر لبخندی زد و گفت: "فقط 5 دلار !"


ما به یاد نداریم که آن پدر چه نام داشت، اما همه ما آن پزشک مهربان را، که با بلند نظری و گذشت زندگی کودکی را نجات داد و شادی را به خانواده ای بازگرداند، می شناسیم، او «دکتر آرمسترانگ» جراح و فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود، او به بسیاری از بیماران بی بضاعت ثابت کرد که هنوز می توان به معجزه اعتقاد داشت، که هنوز می توان در عصر بی احساسی، با احساس زندگی کرد، که هنوز می توان امیدوار بود که پدر و مادری ذره ذره آب شدن جگر گوشه خود را تنها به دلیل بی پولی، به نظاره ننشینند، که هنوز می توان...

+نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت12:54توسط مهران | |


روزي لقمان به پسرش گفت: امروز به تو سه پند مي دهم که کامروا شوي:

اول اينکه سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري،
دوم اينکه در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي،
و سوم اينکه در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني!

پسر لقمان گفت: اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم، چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد: اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري، هر غذايي که ميخوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد؛

اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي، در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهترين خوابگاه جهان است؛

و اگر با مردم دوستي کني، در قلب آنها جاي مي گيري و آنوقت بهترين خانه هاي جهان مال توست.

+نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت20:24توسط مهران | |

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.

بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...

با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت.

نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.

ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.

پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :

"هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد."

+نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت17:9توسط مهران | |

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.

او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............

فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟''

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.

مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟

آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم....

+نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت10:20توسط مهران | |

پنج چیز را اگر توانستی برای خود جمع کن. آنگاه هر مقدار که میخواهی، گناه کن:
 
اول: چیزی غیر از آنچه خدا روزی تو قرار داده را اختیار کن؛ آنگاه هرچه میخواهی گناه کن.

دوم: به زمینی برو که مالک و خالق آن خدا نباشد؛ آنگاه هرچه میخواهی گناه کن.

سوم: جایی را پیدا کن که خدا تو را نبیند؛ آنگاه هرچه میخواهی گناه کن.

چهارم: آن زمان که فرشته برای قبض روح تو آمد؛ از او بخواه تا ساعتی به تو مهلت دهد، اگر توانستی مهلت بگیری آنگاه هرچه میخواهی گناه کن.

پنجم: آن زمان که خواستند تو را در آتش جهنم بیفکنند. بخواه تا تو را رها کنند؛ اگر خواسته ات مستجاب است آنگاه هرچه میخواهی گناه کن.
 
امام حسین(ع)

+نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت13:7توسط مهران | |

یه یارو میره تیمارستان  می بینه یه دیوونه تکیه داده به دیوار و  هی می گه: لیلا... لیلا...

می پرسه: این آقا چشه؟ براش توضیح می دن که این آقا عاشق دختر خانومی به اسم لیلا بوده و چون بهش ندادنش، دیوونه شده.

یه ذره میره جلوتر می بینه یه دیوونه ی دیگه زانوهاشو بغل کرده و هی می گه: لیلا... لیلا...

یارو می پرسه: این یکی دیگه چشه؟

براش توضیح می دن که همون لیلا رو که به اون دیوونه اولی ندادن، به این یکی دادن!!!

+نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت1:25توسط مهران | |

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند.

آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....

استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....

 آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....

 سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود:

كدام لاستيك پنچر شده بود؟....!!!

+نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت15:27توسط مهران | |

در زمان رژیم طاغوت، مأموران ساواک یکی از شاعران شهر کاشان را به جرم اینکه در مدح شاه شعر نمی گفت، به کلانتری بردند. افسر نگهبان با دیدن شاعر گفت: مردک! چرا تا به حال در مدح اعلیحضرت شعر نگفته ای؟

شاعر که دارای شهامت زیادی بود، در جواب افسر نگهبان این بیت ناصر خسرو را خواند:

من آنم که در پای خوکان نریزم

مر این قیمتی درّ لفظ دری را

افسر نگهبان که خونش به جوش آمده بود، برخاست و دو کشیده ی آبدار به صورت شاعر نواخت؛ شاعر کتک خورده که هوا را پس دید، گفت: این طور است؟

افسر نگهبان جواب داد: از این بدتر هم خواهی دید.

شاعر با گردنی کج ادامه داد: حالا که وضع این طوری است، ناچارم بگویم:

من آنم که در پای خوکان بریزم

مر این قیمتی دُر لفظ دری را

افسر نگهبان در این لحظه لبانش به خنده باز شده و به شاعر گفت:  آفرین! حالا باهم کنار می آییم. بعد هم دستور داد تا شاعر را آزاد کنند!

+نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت22:26توسط مهران | |

پدر بزرگ، درباره چه مى‌نویسید؟

-درباره تو پسرم. امّا مهم‌تر از آنچه مى‌نویسم، مدادى است که در دست دارم و با آن مى‌نویسم. مى‌خواهم وقتى بزرگ شدى، مثل این مداد بشوى.

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصى در آن ندید و گفت: این هم مثل بقیه مدادهایى است که دیده‌ام.

 پدر بزرگ گفت: بستگى دارد چطور به آن نگاه کنى. در این مداد پنج صفت هست که اگر تو هم به دست آورى براى تمام عمرت به آرامش مى‌رسى!

 صفت اول این که مى‌توانى کارهاى بزرگ و با ارزشى بکنى امّا هرگز نباید فراموش کنى که دستى وجود دارد که حرکت تو را هدایت مى‌کند اسم این دست خداست. او همیشه باید تو را در مسیر اراده‌اش حرکت دهد.

 صفت دوم این که باید گاهى از آنچه مى‌نویسى دست بکشى تا تراشیده شوى. این باعث مى‌شود کمى رنج بکشى اما آخرکار، نوکت تیزتز مى‌شود و اثرى که از خود بجا مى‌گذارى ظریف‌تر و تمیزتر مى‌شود. پس بدان که باید رنج‌هایى را تحمل کنى چرا که این رنج‌ها باعث مى‌شوند موجود بهترى گردى.

 صفت سوم این که مداد اجازه مى‌دهد براى پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم. تو هم بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدى نیست. در واقع براى این که خودت را در مسیر درست نگهدارى، ضرورت دارد.

 صفت چهارم این است که چوب یا شکل خارجى مداد مهم نیست، زغالى که داخل آن است اهمیت دارد. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سرانجام صفت پنجم مداد این است که همیشه اثرى از خود به جا مى‌گذارد. پس بدان هر کار در زندگیت مى‌کنى، ردّى به جا مى‌گذارد. پس سعى کن نسبت به هر کارى که مى‌کنى هشیار باشى و بدانى چه مى‌کنى.

+نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت21:5توسط مهران | |